تبليغاتX
ابتلا
 
خدایا! نذار بهم ثابت شه که بی لیاقتم، خدایا! دستم رو بگیر؛ کمکم کن که از نعمت هایی که تو مهربون بهم دادی بهره ببرم...
خدایا! می ترسم
می ترسم
می ترسم...
هر روز به لیاقتم فکر می کنم:
دارم،
ندارم،
دارم،
ندارم
.
.
.
-------------------------------------
از روزانه نوشت های ۲ بهمن ۱۳۸۷


و حالا بعد از ۵ ماه بی لیاقتی ام ثابت می شود. سه هفته ای می شود که یقین کرده ام...

(لیلة الرغائب - ۴ ام تیر ۱۳۸۸)
نوشته شده توسط در |
 

به چه نتایج ارزنده ای می رسم این روز ها!
یک عروسک پولیشی به نام " گوسی " را، با معرفت تر می بینم از جنس بشر!!

باز هم غنیمت است!
شکر، که این یکی را هنوز دارم
...

نوشته شده توسط در |
 

کتاب دعای کوچک جبهه ای بابا، که از ظاهرش هم به خوبی بر می آید از جنگ برگشته، همان آرامش لحظه های بعد از نماز را، بر می دارم و جمله ای که تمام آرامش را به وجودم سرازیر می کند، زمزمه می کنم:

اَلحَمدُ لِله الّذی یَفعَلُ مَا یَشاء وَ لا یَفعَلُ مَا یَشاءُ غَیرُهُ

نوشته شده توسط در |
 

سحرگاه هفدهم اسفند ماه سال 1347 تولد سعید، نوید بخش بهاری زود هنگام در جمع خانواده شد. خردسال بود كه به بيماري سختي دچار شد و امیدی به زنده ماندنش نبود مادرش به حضرت علي اصغر توسل جست و شفاي فرزند را طلبيد و سعید حیاتی دوباره یافت. با گذر ایام، بازی های کودکانه را به نیمکت های کلاس اول سپرد. از همان دوران ابتدایی هیچ وقت خوراکی به مدرسه نمی برد میگفت شاید یکی نداشته باشد و دلش بخواهد. سعيد بچه آرام و شادابی بود، سال 57 که انقلاب شد تمام فکرش این بود که مردم چه کار می کنند شاید او هم بتواند یک کاری برای معلم هایش انجام دهد. او در مدرسه شهيد ديالمه مشغول به تحصيلات دوران راهنمايي شد و معلمانش مشوق خوبي براي جهت دادن به فطرت پاك او بودند و علاقه خاصي ميان آنها و سعيد وجود داشت. سعید به شركت در مجالس مذهبي علاقمند بود و در مسجد، مکبر ونوحه خوان بود. حضور در تشيیع جنازه شهدا را برخود فرض مي دانست و برایشان نوحه خوانی می کرد. سعيد در سال 1361 عضو پايگاه بسيج شهيد مطهري شد و با رها كردن سنگر علم، دانش آموز مدرسه عشق گشت. حدودا 13- 14 سالش بود که شناسنامه اش را دستکاری کرد و بدون اینکه به خانواده بگوید به جبهه رفت بعد دوستانش دوچرخه اش را آوردند در خانه تحویل دادند و گفتند سعید رفت منطقه! او تا سال 1367 در تسليحات گردان حمزه لشگر 27 محمد رسول الله مشغول بود و 5 بار مجروح شد. او در جريان عمليات كربلاي 5 و مرصاد، از ناحيه بازو و شكم جراحات شديدی برداشت. در تحمل درد خیلی صبور بود. او هر بار كه از جبهه به مرخصی می آمد در فاصله کوتاهی مجددا به سوی دیار عاشقان باز می گشت. در سال 66 به عضویت سپاه درآمد و پس از جنگ در اطلاعات تیپ یکم لشکر فعالیت نمود. در سال 69 آموزش دوره چتربازی اتوماتیک را دید. سعید همچنان دل در گرو لحظات جبهه داشت و در هر جا خدمتگزار. سعید خیلی امر به معروف می کرد، پس از اتمام جنگ، جهاد اكبر را آغاز نمود او هميشه دغدغه داشت و خود را موظف مي دانست كه در هر شرايطي هر كار خيری از دستش بر  مي آمد انجام دهد. گاهي در قالب يك هيئت به عنوان يك پرچمدار بود و گاهی به مستمندان و ايتام كمك میکرد. سعيد در كارها پشتكار و جديت داشت. او ارادت خاص و عملي به ائمه اطهار داشت در شب ولادت مولاي متقيان علي بن ابيطالب در سال 1369 هيئت عشاق الخميني  را تاسيس كرد و خود اداره آن را بر عهده گرفت و معتقد بود که باید در شادی اهل بیت شاد و در غم آنها ناراحت باشیم و خودش همیشه همینگونه بود. مدتی بعد به خواستگاری همسر دوست شهیدش " رضا مومنی " رفت. در شهريورماه 1370 خطبة عقدشان توسط مقام عظماي ولايت جاري شد و براي فرزند شهيد مومني دوست و يار ديرينه اش (محمدرضا مومني) پدري مهربان شد. سعيد در  سال 74 وارد كميته تفحص شد و به جستجوي پيكر پاك شهدا پرداخت. سرانجام در روز دوم دي ماه سال 1374، در آخرين روز ماه رجب المرجب در ارتفاعات 112 فکه، زمین و زمان کربلا شد و صدای انفجار، بال پرواز را گشود، با همسفرش شهید غلامی در مسير نور بر اثر انفجار مین، جام شهادت را نوشيدند و گرد يتيمي بر چهره فرزندانش محمدرضا و محمد صادق نشست. وعاشق اهل بیت در روز تولد امام حسین در جمع شهدای بهشت زهرا قطعه 29 ردیف 14 شماره 8 غزل رهایی را سرود.

امروز ۱۷ خرداد...
سه ماه است که فراموشت کرده ام...
می بخشی ام به خاطر غفلتم؟
یادم نرفته قولم را.
به خودت قسم که وفادارم. ببین! این اشک ها برای تو سرازیر شده اند.
دستم نمی گیری؟
" در شب هجران، مرا پروانه ی وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را به سوز آرم چو شمع "

نوشته شده توسط در |
 

مانده ام با آب چشم و آتش دل ، ساقیا
چاره ی کار مرا در آب آتشگون ببین *

تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان
 من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم  **

* و ** هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط در |
 

"او" نیست
"تو" هم نباش!
.
.
.
"هو" که هست...

نوشته شده توسط در |
 

کاش
آنقدر که به فکر "گران شدن قیمت سیب زمینی" بودیم
به فکر "ناموس ارزان شده" و "غیرت سیب زمینی شده" هم بودیم!!

نوشته شده توسط در |
 

می بینی؟
حتی تو هم نیستی
...

نوشته شده توسط در |
 

تمیس؟!
الهه ی من هموست که "عالم الغیب" می خوانمش
زئوس؟!
همان "نور السماوات" !
تئا؟!
"بصیر" می خوانمش.
رئا؟!
"خالق الشمس" است
...

"تو" همه ای
و
این "همه" نیستی!

* تصویری از "تو" نیافتم
   لاجرم آثارت را تصویر کردم...

نوشته شده توسط در |